حوصله در نوع استفاده از روش همدلانه
چند هفته از حضورم در کلاسهای تربیت فرزند و آشنایی با روشهای جدید و همدلانه میگذشت. اشتیاق روزافزونی در یافتن یک صحنه و فرصت جدی برای به کارگیری این روشها داشتم. همسرم و اعضای خانواده در جریان رفتن من به این کلاسها و اسم دهن پرکن آن بودند و من احساس میکردم خیلی زیر ذرهبین نگاه و کنجکاوی آنها هستم.
هر بار که از استاد خواهش میکردم اجازه دهند تا این روشها را در ارتباط با فرزندانم به کار بگیرم، ایشان به اهمیت داشتن حداقل توانمندی در فکر، گفتار و رفتار اشاره میکردند. گاهی در همان زمان میگفتند: خوب من به جای فرزند شما، ایفای نقش کنیم! من نیز با چند کلمه و یا جملهای که رد و بدل میشد به نقاط ضعف و قوت خود بیشتر پی میبردم. به تدریج که جلو میرفتیم حس میکردم روش جدید برایم نهادینه شده است.
اکنون راحتتر لحظات هیجانی شدن فرزند، همسر و حتی خودم را درک میکردم و میتوانستم آنها را نیز نامگذاری کنم. ایفای نقش با همکلاسیهایم تأثیر بسیار زیادی در این تواناییها داشت و من از این که این توفیق و حس خوب را یافته بودم بسیار خوشحال و سپاسگزار پروردگارم بودم.
بالاخره روز موعود فرا رسید و با اصرار من و انجام چند مدل گفتگو ، استاد به من اجازه انجام همدلی با فرزندانم را داد. در پوست خود نمیگنجیدم. تمام وجودم پر از هیجان و التهاب بود. آیا در اولین گامهای واقعی موفق خواهم بود؟ و … چند صحنه پیش آمد اما احساس کردم آمادگی کافی و شرایط مناسب وجود ندارد. صحنهها را با کمک دوستانم و گاهی استاد بررسی و تحلیل کردیم.
اکنون آمادگی و اعتماد به نفس بیشتری را در خود احساس میکردم. بالاخره روزی که منتظرش بودم فرا رسید. تابستان بود و پسر 13 سالهام در کلاسهای ورزشی ثبت نام کرده بود. آن روز او در حالی که به شدت عصبانی بود به خانه رسید و با غرولند سلامی کرد و گفت: من دیگه نمیخوام کلاس برم، این مربی ما حالش خرابه و نیاز به دکتر داره! او نگذاشت من بازی کنم.
من کمی هول شدم ولی بعد از چند لحظه به خود آمدم و با توکل به پروردگار شروع کردم. گفتم: حتماً خیلی ناراحت و ناامید شدی. با کمال تعجب او پاسخ داد: شما همیشه از اونها طرفداری میکنید! و به اتاقش رفت. من که غافلگیر شده بودم چند لحظهای فکر و تأمل کردم. حدس زدم حرف امروزم را نفهمیده است. شاید مثل همیشه که عادت به نصیحت و توصیه من داشته، همان را برداشت کرده و برای همین این پاسخ را داده است.
با آمادگی بیشتر به اتاق او رفتم، در حالی که به او نگاه میکردم، دست روی شانهاش گذاشتم و گفتم: فکر میکنم پسرم متوجه حرف مادر نشد، من گفتم حتماً خیلی ناراحت و ناامید شدهای. او با تعجب چند لحظه به من خیره شد و سپس انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است از روزی که داشته برایم گفت. اکنون سالها از این آغاز شیرین و زیبا میگذرد و نه تنها من و همسرم بلکه فرزندانم نیز با اشتیاق و انتخاب خود در کلاسها شرکت میکنند. خوشحالیم و سپاسگزار پروردگار بزرگمان که خانه ما محلی برای مودت و رحمت شده است.
دکتر امیر محمد شریف
روزنامه خراسان/خراسان رضوی – مورخ دوشنبه 1392/12/26 شماره انتشار 18650
دیدگاهتان را بنویسید